!!!!!

راستی هر کسی همصدایی رو گرفت....خودش لحظه ی تحویل سال یادش نره!!!!!!!!!!!!!

عذر خواهی!!!

امشب سیستم خیلی قاطیه!!! ببخشید اگه تزئینات مطلب خوب نیست....


وقتی داشت سفره رو می چید همه چیز سر جاش بود....

انگار قرار بود یه مهمون عزیز بیاد...خیلی عزیز....همه منتظرش نشسته بودن....خونه هاشون آب و جارو شده بود...حتی سفره ای که می انداختن رو تازه خریده بودن...لباسهایی رو که می پوشیدن سرتا پا نو بود....بوی عود تمام فضای خونه رو پر کرده بود....ماهی ها توی تنگ بلور بالا و پایین می پریدن....

پنجره که باز بود...نسیم هوای ابری بهار حریر پنجره رو این طرف و اون طرف می کرد....دلم بی اختیار می خواست درب خانه را باز بگذارد....اما البته بهار خودش آمده بود....ولی....ولی نمی دانم چرا انگار هم منتظر بهار بودم ....هم نبودم!!! یعنی منتظر سال نوبودم اما انگار فقط این نبود....

سال تحویل شد....همه چیز دور و برم تحویل شد....عوض شد....اما انگار من ....

همه دعا می خواندند برای سلامتی هم....می دانم در دل هرکدامشان چه آرزوهایی بود....قرآن باز کردند و عیدی هاشان را از سوره های قرآن بیرون آورند....

عیدی من اینجا بود: .... وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ (سوره ی قصص آیه 5)

انگار حباب تاریک دلم شکست.....آآآآه....چه بی معرفت!!! تازه دستگیرم شد که آنچه منتظرش بودم لابلای ذهنم گم شده بود....تحویل عالم

دنیا هنوز منتظر تحویل عظیمی بود که نمی دانم دلهای ما هنوز قدر تحمل آن را داشت یا نه....

فقط یک چیز را می دانم .....مثل هر سال سر لحظه ی تحویل سال....یک نفر به خانه هایمان سر میزد...برایمان دعا می خواند.....حتی از دری که برایش باز نمی گذاشتم سرک کشید تا ببیند حالمان خوب است یا نه!....

اما من .....یادم رفت که حتی یک جمله ی کوچک بگویم...." اللهم عجل لولیک الفرج" ....حق داشت اگر رویش نمیشد داخل خانه مان شود....حق داشت اگر بی سر و صدا و آهسته بی آنکه کسی بفهمد بازم سالش را تنها تحویل کرد....آخر هیچکدام از ما او را نخواستیم.....ما به همین تحویل خانه ها و لباسهایمان بسنده ایم.......

......................................................................................................................................

پا نوشت....دست نوشت....دل نوشت...." امسال احوال بپرسیم از کسی که یک لحظه از غمهای ما آرامش ندارد.....دعایش کنیم آن چنان که به غم و غصه های خودمان دعا می کنیم....و ....ظهور بخواهیم.....تحویل عالم بی شک عظیم ترین تحویل تاریخ است.....این تحویل به جز از دلهای ما که هنوز از فراغ مهدی غصه دار نیست باید آغاز شود....بی اختیار سلامی کنیم به او که بقیه الله فی ارضه است.....دعای دسته جمعی  فرج و زیارت آل یاسین فراموشمان نشود.....


خدایا می شود آیا خشکیده دل کویری ام را به نور مهدی عج  تحویل کنی؟ می شود آیا که امسال آخرین سالی شود که ما دوریم...دور؟! می شود آیا که سنگینی بار این غربت عظیم که کم از شهادت حسین ع نیست پایان یاب؟! می دانم بیش از آنچه می شده است گناهکاریم....اما می شود آیا بر ما ببخشایی ؟.... می شود آیا که ما همصدا شویم در خواستن یگانه گوهر امید عالم ؟! ....می دانم می شود....اگر ما بخواهیم همه چیز تحویل میشود....فقط  آستین همت بالا زنیم...و بی غیرت نباشیم....


پیشاپیش سال نو مبارک

نوروز کدام است!!!....


 نوروز همان روزيست كه پيغمبر "صلى اللَّه عليه و آله و سلم" براى أمير المؤمنين عليه السّلام در غدير خم بيعت

گرفت و اقرار بولايت او كردند، و خوشا بر آنكه بدان ثابت ماند،واى بر آنكه آن را بشكند، ...

و  روزيست كه قائم از خانواده ی ما با کارگزارانش ظهور كند  و خدا او را به دجّال پيروز گرداند و او را بر كوفه به دار زند...هيچ نوروزى نيايد جز آنكه ما در آن توقع فرج داريم، زيرا آن از روزهاى ما است كه پارسیان آن را نگه داشتند و شما آن را گم كرديد.

پيغمبری از بنى اسرائيل از پروردگار خواست سی هزار مردمى را كه از خانه هایشان بيرون شده بودند و خدا آنها را ميرانيده بود، زنده نمايد و خدا به او وحى كرد كه آب بر آنها بريزد، و در اين روز بر آنها آب ريخت و زنده شدند،...

....و آب پاشيدن در اين روز سنت ثابتى شد و سبب آن را جز پايداران در علم ندانند، و آن نخستین روز سال پارسی است

............................................................................................................

روایت از امام صادق علیه السلام است... کتاب "آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار  "     ج‏3       102       فائده 2 در باره نوروز .....  ص : 100

نوروز

- نوروز را ميشناسى؟     

    گفتم: روزيست كه پارسیان بزرگش دارند و به یکدیگر هديه دهند  

-  به كعبه ‏اى كه در مكّه است قسم این شيوه براى امريست ديرين كه برایت تفسيرش می كنم  تا بفهمى، 

   گفتم: اى آقايم، آن را از شما بدانم دوست‏تر است نزد من از اينكه مرده‏هايم زنده شوند و دشمنانم           بميرند،  

- در نوروز بود كه خدا از بندگان پيمان گرفت او را بپرستند و شريك با او نياورند، و برسولان و

حجتهایش بگروند، و به ائمّه عليهم السلام ايمان آرند


......................................................................................................

روایت از امام صادق است ....کتاب " آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار  "     ج‏3       80       باب بيست و دوم نوروز و تشخيص آن، سعد و نحس روزهاى ماه فرس و روم و برخى نوادر ..... 

برای همه ی کودکان دنیا!



چند روز پیش متنی به ایمیلم ارسال شد که دوست دارم بذارم بقیه هم بخونن....نمی دونم قبلا خوندید یا نه...اما در آستانه سال جدید لازمه یه کمی رفتارها و گفتارها و افکارمون رو زیر ذره بین بذاریم...

                                            ...ما چقدر لاف می زنیم؟؟؟؟؟؟!!!!!



برای کودکان دنیا...
کودکی هایم را خوب به خاطر دارم. چهارساله بودم که شعری زیبا آموختم:
"بشنو تو از امامت تنها ره سعادت آمده بعد از نبی اول ایشان علی... دوازدهم نایب است ، زنده، ولی غایب است"
به این آخری حساس شدم. زنده؟!
از مادرم که پرسیدم، گفت می آید...
و من هر روز منتظر بودم که ببینمت...
گفت می آید، زیبا روی و مهربان است ...
و مرا به وجود تو کنجکاو کرد...
و من در تمام کودکی، دیده ام به سمت زیبارویان مهربان بود که شاید باشی در میانشان... اما نیافتمت...
حتی یک بار که خواهرم در خیابان گم شده بود، به مردی که او را پیدا کرد و به مادرم برگرداند، گفتم شما زیبا هستید، مهربان هم که هستید، چقدر شبیه دوازدهم زنده غایب هستید... او نفهمید و با مادرم خداحافظی کرد و رفت...
مدرسه می رفتم و نوشتن می آموختم... سر صف برایمان دعای فرج می گذاشتند. من آن را کم کم حفظ شدم...
یک روز به مادرم گفتم من با او خیلی حرف ها دارم...
ما هر روز در صف برایش دعا می خوانیم که بیاید...
گفت: هرکس برای او دعا کند، اوهم برایش دعا می کند...
گفت: صبر کن، نوشتن که آموختی! برایش حرف هایت را بنویس!
 
در 7 سالگی برایت نامه ای نوشتم که 20 غلط املایی داشت. صفر شدم... که اگر نمی شدم...
مادرم گفت نامه ات را درون این چاه بینداز...
او می خواند و می فهمد که دوستش داری و منتظری که بیاید...
آن شب به اصرار تا صبح کنار چاه ماندم تا بیایی...
نیامدی و نامه ام را شاید آب، درون خود هضم کرد اما من نیامدنت را هرگز...
10 ساله که شدم، نامه ای خوش خط برایت نوشتم! این بار بدون غلط! با خودکار... معلممان تازه اجازه داده بود با خودکار هم بنویسیم...
چند بار کاغذ نامه را عوض کردم. آخر می دانی؟ با خودکار که می نویسی، غلط هایت را نمی توانی پاک کنی...
نامه را دوباره به همان چاه انداختم و تا فردا صبح منتظر شدم...
هر دو خوابمان برد. خودم و مادرم را می گویم...
صبح شد و ظهر شد و عصر شد و نیامدی...
به خانه برگشتیم...
کلاس پنجم، معلم دینی ما از تو برایمان گفت...
از تو مرا ترساند...
گفت می آیی و سر همه را میزنی...
در کتابمان نوشته بودند " فرج نمی شود مگر در غرقاب خون و عرق" و من نمی فهمیدم...
زیبایی و مهربانی و خون ؟!!!
دوستم می گفت گردنت را می زند اگر گناه کنی!!!
و مرا از تو ترساندند...
تو را فراموش کردم...
...
دوم راهنمایی بودم، معلم دینی ما از تو صحبت کرد...
گفت اگر بیایی، هیچکس هیچ مشکلی نخواهد داشت...
گفت همه به آرزوهایشان می رسند اگر بیایی...
اگر بیایی جهان پر از مهربانی و دوستی و صلح خواهد شد...
متن سید مهدی شجاعی را برایمان خواند... " راستش را به ما نگفتند یا لاقل همه راست را به ما نگفتند..."
من دوباره به تو اندیشیدم!
دوستم گفت بیا برای آمدنش دعا کنیم...
نماز امام زمان را از مفاتیح پیدا کردیم و هر جمعه خواندیم!
سعی می کردیم با بچه ها دعوا نکنیم، موهای خود را از مغنعه بیرون نریزیم و صبح ها برای سلامتی ات صدقه بیندازیم.
با مادر و پدر خود خوب رفتار کنیم و همه نمازهایمان را راس اذان بخوانیم... روزه هایمان را هم بدون جا انداختن بگیریم...
اما بازهم نیامدی...
در دبیرستان تو را کلا فراموش کردم...
آخر میدانی دیپلم ریاضی گرفتن سخت بود.
معادلات دیفرانسیل پیش دانشگاهی دمار از روزگارم درآورده بود...
مادرم بعد از سال ها دوباره از تو گفت:
می گویند در زمان فرج تحصیل کرده ها بزرگترین خدمات را به آقا می کنند. به خاطر خدمت به ایشان و با این هدف درست را خوب بخوان...
و من ریاضی ام را 20 شدم و بازهم تو نیامدی...
آنقدر عادی شدی که دانشگاهم تمام شد...
درس خواندم و خواندم و خواندم...می دانی، رند دو آلفا به روند دو بتا... انتگرال های سه گانه، بسط های سینوسی و آرک تانژانتی، سخت بود!
تو در حاشیه ها هم نبودی حتی...
درسم تمام شد ...
کار کردن را شروع کردم و به محیط کار آمدم...
غرق در دنیایی شدم که نامحرم ها احاطه ام کرده بودند، صبح ها سلام می کردیم و تازه گل از گلمان می شکفت... تو را در نامحرمان محرم ندانستم و فراموش شدی...
بزرگ و بزرگ می شدم. حتی ازدواج هم کردم...
28 ساله شدم.
اما تو را نمی دانم از چند سالگی فراموش کردم؟!
حتی نمازت را هم دیگر نمی خوانم...
آخر می دانی، تفاوت کرده است ایام من با آن روزها...
آن روزها معنی لاف زدن و ادای منتظران را درآوردن را نمی فهمیدم...
کل اداهایی که بلد بودم، ادای خانم معلم علوممان بود که آنهم برای ترک کارهای بد، با دوستم تصمیم گرفتیم دیگر ادای آن را هم درنیاوریم!
...اما امروز خوب می فهمم...
حالا می فهمم چرا نیامدی... چرا من هرچه صبر می کردم نمی آمدی...
قرار بود معنی لاف زدن را به من بفهمانی...
می دانم، میخواستی بدانم که 1400 سال تنهایی برای وجود من های بسیار است...
می دانم...
کاش این نوشته مرا تمام کودکان سرزمینم بخوانند...
تمام کودکان دنیا...
کاش مانند کودکی اشان بزرگ شوند... تا بیایی... در زمینی که همه خوبند بیایی...

گل فروش یا گلدان فروش؟!

فروشنده داد میزد: " هوای بهاره ....داره همه جا پر از گلهای بهاری میشه ، گلدون دارم ....گل نرگس دارم...."

خوب نخواندم برق چشمهای مسافران را ....نفهمیدم آنها هم گل نرگس داشتند یا .... اسمش هم برایشان مهم

نبود!

می خواستم بپرسم : " ببخشید کدام گل نرگس را می گویید؟!"  " اگر همان یکی باشد که من می شناسم که

....آن وقت دنیا گلستان می شود !... "   " تازه آن گل که می گویید اگر همان باشد که می شناسم....که پیش

شما نیست...اگر بود که غمی نبود.... نیست که هیچ چیز ما سرجایش نیست....نیست که نیست....

 

شاید هم منظور گلدان فروش همان گل نرگس من بوده است....اما اگر این طور هم باشد باز نگاههای سنگین

مسافران که با قیافه های عبوس و خسته و متعجب فروشنده را نگاه می کردند ....از صفحه ی ذهنم پاک نخواهد

شد....انگار خیلی هاشان از نبودن گل نرگس در دستان گلدان فروش تعجب می کردند.....آخر اصلا گل نرگسی

دست فروشنده نبود....حتم دارم آن گل نرگس که می گفت در دلش بود

 

همچنین...

                                   به این لینک خوشکل در مورد باربی های جاسوس.....

                                              قصه ی باربی نماز خون.....

                                       ......دوستان زحمت کشیدن توجه بفرمایید....

                                                     من و باربی کوچولوم!

معرفی از نگاهی دیگر

                                           اندر حکایت موفقیت کور کننده ی چشم جهانیان!!!!!!

                                       به نقد جالب " جدایی نادر از سیمین" بسیار توجه بفرمایید!

                                                   جایزه ی اسکار چرا از آن فرهادی شد!؟!!!!؟!

هر کس که هنوز مشتاق است...

                        

                                                منتظران دعا برای فرج امشب ساعت 22:30

                                              100 صلوات بر محمد و آل محمد (ص) و عجل فرجهم

                                                                     زیارت آل یاسین             

                                               " اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن..." 5 مرتبه

                                                       "اللهم عجل لولیک الفرج " 110 مرتبه